ذبيح الله صفا
1132
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
كه بهار آمد و نوروز رسيد * عيش با طالع فيروز رسيد آن مى صاف كه بىصوفى روح * يافت در خلوت عشاق فتوح مىتوان كرد ز بس پرتو آن * در دل تيره شب هجر صبوح از فروغش شده بىمنت چشم * در گلزار تماشا مفتوح ساقيا زآن گهر جام كزوست * غرقهء شرم ابد كشتى نوح جرعهيى بخش كز اسباب جهان * سينهيى دارم و آن هم مجروح روزگاريست كه ماتمزدهام * چون سر زلف تو بر هم زدهام نوبهارست و چمن جلوهفروش * گل و بلبل همه در جوش و خروش ابر در گريه و گل را ز نشاط * دهن از خنده رسد لب تا گوش نگه از شوق چنان رفته ز خويش * كه كشندش مژهها دوش بدوش مطربا سينهء تارى بخراش * بلبل باغ نشاطى بخروش زنده كن تار بمضرابى چند * كه رگ مرده بود تار خموش دو جهان را بنوايى مستان * نالهيى را به دو عالم مفروش خوش هواييست حزينم مپسند * طرفه فصلى است بزن راهى چند اين چه فردوس طربفرجامست * كه در آن خاك سيه گلفامست چون سموم از غم آن باغ بهشت * رنجه دائم ز تب سرسامست بىسبب مرغ صفيرى زد دوش * كه بهين جنت دنيا شامست باغ زد خنده كه اى خامنوا * آخر اين چه دم بىهنگامست در هرى دم زدن از خوبى شام * سجده در كعبه بر اصنامست بيش ازين نيست بهم نسبتشان * كه هرى صبح بود آن شامست آن ولى شام غم دورانست * اين صبوح طرب ايامست خاصه امروز كه از دولت خان * صاف عيش ابدش در جامست خان جم جاه فلك قدر حسين * اى ز عدل تو خراسان با زين